92/9/25روزتولدگل دخترباباش
دخترکم تصمیم دارم ازخاطرات واحوال خودم توروزتولدت برات بنویسم: ازشب قبل شروع میکنم: ساعت حدود7/30شب بودچون قراربودازشب قبل بستری بشم رفتیم بیمارستان باباجون ومامان جون کارهای پذیرش راانجام دادن منم بالادربخش پرستاری منتظربودم تمام بشه برم لباس هاموعوض کنم بلاخره مامان جون اومد رفت برام لباس خرید اومدمنم پوشیدم اومدیم بامامان جون نشستیم من وسایل هامو سرجاشون قراردادم بعدمامان جون برام میوه پوست کند منم خوردم ولی قراربود ساعت12به بعدچیزی نخورم. مامانینارفتن من تنهاموندم تواتاق هم کسی نبود چون بابای اتاق خصوصی گرفته بودمن موندمواسترس که تمام بدنم راگرفته بود که خدایافردابه خوبی وخوشی تمام بشه، تاصبح خوابم نمیبرد هرلحظه به ساعت نگاه میکر...
نویسنده :
مامان پریناز
23:57



