عسل نفس منو باباییعسل نفس منو بابایی، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

ثمره زندگیمون عسلی

92/9/25روزتولدگل دخترباباش

دخترکم تصمیم دارم ازخاطرات واحوال خودم توروزتولدت برات بنویسم: ازشب قبل شروع میکنم: ساعت حدود7/30شب بودچون قراربودازشب قبل بستری بشم رفتیم بیمارستان باباجون ومامان جون کارهای پذیرش راانجام دادن منم بالادربخش پرستاری منتظربودم تمام بشه برم لباس هاموعوض کنم بلاخره مامان جون اومد رفت برام لباس خرید اومدمنم پوشیدم اومدیم بامامان جون نشستیم من وسایل هامو سرجاشون قراردادم بعدمامان جون برام میوه پوست کند منم خوردم ولی قراربود ساعت12به بعدچیزی نخورم. مامانینارفتن من تنهاموندم تواتاق هم کسی نبود چون بابای اتاق خصوصی گرفته بودمن موندمواسترس که تمام بدنم راگرفته بود که خدایافردابه خوبی وخوشی تمام بشه، تاصبح خوابم نمیبرد هرلحظه به ساعت نگاه میکر...
20 دی 1392

بدون عنوان

                  دخترقشنگم،عسل نازم،     آهنگ صدایت بابه دنیاآمدنت،زیباترین ترانه زندگیم      نفس هایت تنهابهانه نفس کشیدنم                            و      وجودت تنهادلیل زنده بودنم است      پس بامن بمان تازنده بمانم....... ...
20 دی 1392

بدون عنوان

                  دخترقشنگم،عسل نازم،     آهنگ صدایت بابه دنیاآمدنت،زیباترین ترانه زندگیم      نفس هایت تنهابهانه نفس کشیدنم                            و      وجودت تنهادلیل زنده بودنم است      پس بامن بمان تازنده بمانم....... ...
20 دی 1392

بدون عنوان

                  نازنگاهت     منتظرت بودیم تاچشمانت روبازکنی مامانی منتظرنگاهی بودکه خستگی روازتنش بیرون ببره.بابایی منتظرنگاهت بودکه عشقومحبت روبراش به ارمغان بیاره توی اتاق خوبان توی همون جایی که همه می اومدن وچیزی جزصدای نوزادی رولمس نمی کردن ولی اما مامانی چیزه دیگه ای می دید.دخترمهربونم وجودت منوبرده به سرزمین خوبیها برام عشق اوردوبه من فهمونده بود که زندگی شیره جانی داره که توبودی زندگی  زیباست مثل بلورمریم زندگی باتوبی همتاست مثل ابی اسمون دلت.لحظه هاباتوسبک جلوه گری می کنه مثل هوای دل مامانی.اشک باتوراهشوپیدامیکنه وشوق ازنگاه من برای توسرازیرمیشه چشماتوکه بازک...
20 دی 1392

بدون عنوان

خاطره تلخ   سلام دخمل عزیزمامان   سلام عزیزمامانی امشب امدم برات بنویسم که مامانی نصف عمرشدوقتی رفت برای کنترل ماهانه جیگرم: ٤شنبه ١٧مهر١٣٩٢برای کنترل ٧ماهگیت رفتم ارومیه به دکتر,بعدازمعاینه دکترمنونوشت که برم برای سونومنم کنجکاوی کردم همون روزرفتم ولی وقتی دکتر سونوکرد گفت مایع کیسه اب نینی کم هست مامانی انگاردنیاروسرم خراب شد اشک چشمهام مثل هوای بهاری شروع به باریدن کرد,پیش خودم گفتم خدایا بازم می خوای ازم بگیری منکه دل کسی رانشکستم چرافقط من باید همه دردهاروبکشم. اومدم بیرون ازاتاق سونوجوابوبردیم دکترخودم نشون دادم ولی اشکهام همنطورمیریخت دکترهم دیددارم گریه میکنم هیچی نگفت فقط گفت بروی بیمارستان بستری شو باخاله رفتیم...
16 آذر 1392

بدون عنوان

فرزندم... فرزندعزیزم: آن زمان که مرا پیروازکارافتاده یافتی, اگرهنگام غذاخوردن لباسهایم راکثیف کردم ویانتوانستم لباسهایم رابپوشم. اگرصحبت هایم تکراری وخسته کننده است. صبورباش ودرکم کن. یادت بیاوروقتی کوچک بودی مجبورمیشدم روزی چندبارلباسهایت عوض کنم. برای سرگرمی یاخواباندنت مجبورمیشدم بارها وبارها داستانی رابرایت تعریف کنم.... وقتی نمی خواهم به حمام بروم مراسرزنش وشرمنده نکن. وقتی بی خبرازپیشرفتهاودنیا امروزسوالاتی میکنم ,باتمسخر به من ننگر.... وقتی برای ادای کلمات یامطلبی حافظه ام یاری نمیکند فرصت بده عصبانی نشو..... وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند دستانت رابه من بده....همانگونه که تواولین قدمهایت...
28 شهريور 1392

بدون عنوان

بیستویکمین هفته     باسلام به عسل خانوم مامانی خدایابه همین زودی نیمی ازراه رابالطف توطی کردم.به چشم برهم زدنی بیست ویک هفته اززمانی که یک فرشته آسمانی مهمان دلم شده میگذرد....... تااینجاکه خیلی هوایم راداشته ای. ازاین پس بیشترمحتاج لطف کرمت هستم. ای یگانه خالق من ودردانه ام!نوزده هفته یاشایدکمی کمتر به پایان راه نمانده.روزهایی که مطمئنابدنم خسته تروسنگین ترازاکنون است,بیش ازپیش محتاج حمایت ولطفت هستم. به قلبم آرامش بده وبه تنم توان. می خواهم مادری محکم وشاد باشم.نه زنی پریشان وخسته باکوهی ازمسئولیتهاوکارهای به تعویق افتاده. دلبندم!رویای شیرین حضورتودروجودمن,مراغرق درلذتی وصف ناشدنی میکند. همرا...
31 مرداد 1392