عسل نفس منو باباییعسل نفس منو بابایی، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

ثمره زندگیمون عسلی

بدون عنوان

بدن انسان می تونه تا 45 واحد درد رو تحمل کنه.   اما زمان تولد، یک زن تا 57 واحد درد رو احساس می کنه   این معادل شکسته شدن همزمان 20 استخوانه!   مادرتون رو دوست داشته باشید ...   و برای ابراز عشق و علاقه به مادرتون  منتظر یک روز خاص نباشید ... تا اطلاع ثانوی : هر روز ، روز مادره   ...
20 فروردين 1393

تااخرین لحظه عمرم عاشقتم

دخترم ! تو نهال کوچکی هستی   که در باغچه زندگیم رشد می کنی . همچو باغبانی به پایت  شیره جانم را می ریزم و در انتظار شکوفه دادنت بی قرارم.     تو قد می کشی و بزرگ می شوی و هر روز مستقل تر!    اما من شکسته تر و به تو محتاج تر. امروز تو در آغوش من جای می گیری و دور نیست فردایی که    دستان نیازمند من در  دستان تو جای گیرد . امروز تو برای    بلند شدن و ایستادن   نیاز به دستان من داری و فرداها من برای استوا ر ماندن به بازوی تو نیاز خواهم داشت.     امروز با هر خنده تو روح زندگی در ...
20 فروردين 1393

احساسات

خوشحالم وهزاران بار خدای مهربان را شاکرم که تورا به من هدیه داد خوشحالم وبه خودم میبالم که همیشه تورا در کنارم دارم وچه لذت بخش است دوش به دوش تو قدم زدن وازآن شیرین تر با تو هم کلام شدن ! عشق قلب کوچکم را از خود بیخود کرده چرا که تنها تورا در میان دیگران باور کرده است کاش زودتر از اینها تورا یافته بودم گل من ... زیرا احساس میکنم که با عشق تازه متولد شده ام ! حال ...تو مرا لیلای خویش میپنداری ومن تو را مجنون عشق می نامم! تو مرا برای خود میدانی ومن نیز تو را از برای قلب خود میدانم وچه زیباست لحظه رسیدن به اوج خوشبختی .......... زمانی که هردو همدیگر را برای هم میخواهیم ....
20 فروردين 1393

دخترم عاشقتم

دختر بی  نظیرم هر روز  عاشقترت  میشوم وهر روز فکر میکنم امروز  نهایت عشق  است اما.... فردا می اید  و من.... خدا را سپاس میگویم از این نعمت عظیم ... مادر بودنم !!! شیرخواره من... شیره جانم هزاران بار بکامت باد . لحظه ایست ان لحظه !!! ان لحظه ای که  مرا  با تمام وجود نازنینت  طلب میکنی... کاش زمان  متوقف  شود. خلوتی دونفره ؛من و چشمان ناز  تو,  من و دستان کوچک ت ,عشق من و ارامش تو.. مادرانه هایم ارزانی  ات مگر نمیدانند  ارزوی من  داشتن  تو  بود؟!! مگر نمیدانند من در  تو  خلاصه ش...
20 فروردين 1393

یه روزی میادکه.......

یک روز میاد که اونیفرم مدرسه اش را تنش می کنه و با موهای برس خورده و مرتبش اماده میشه که بره برای اولین روز مدرسه ... و تو دوربین بدست راهیش میکنی و دلت غنج میره که بدونی تو کلاسشون چی میگذره !... یه روز میرسه که با یه کارت تبریک میاد سراغت تا ازت اجازه بگیره که بره جشن تولد دوست صمیمیش بدون حضور تو ... و تو دلت میلرزه که بدونی چی خورده و چه کرده ! ...   یه روز میاد که با چشمای کنجکاو و منتظر میاد میشینه روبروت و با اشتیاق گذشته را مورد سوال قرار میده تا برسه به اولین روز اشنایی پدر و مادرش! ...   یه روز می رسه که گوشی تلفن را بر می داره و ساعتها با دوست جون جونیش گپ می زنه ... و تو دلت ضعف میره ...
20 فروردين 1393

حکایت درخت عشق

خلاصه بگویم دخترک مادرانگی را برای مادری نوپا شرح دادم. هرچه گفتم کم بود. هرچه خواندم یک بیت بود! این دنیایی نیست که با یک عکس بتوان توصیفش کرد. از سختیهایش بگویی دلشان می‌لرزد، از شادمانیهایش هرچه بگویی باورشان نمی‌شود. دخترک قصه من و تو ناب‌ترین قصه عاشقانگیست حکایت اولین لبخند زیبای تو به صورت من، که هیچگاه فراموشم نخواهد شد حکایت اولین دوستت دارمها، بوسه‌های نابلد و دستهایی که دور گردنم حلقه شدند حکایت ذوق دلهامان وقت بهم رسیدنها، نگاه‌هایی پر از حرف و شیطنت‌های کودکانه ما با هم کوچک من یک روز حکایت درخت عشق را برای زنی گفتم، درختی که نهالش را با پدر کاشتیم و طوفانها و زمستان...
20 فروردين 1393

نوشته هایم

درست زمانی که بین همه اگرها وبایدهاوچون وچراهامصمم میشوی بنشیی وبرسرسجاده مهرشوازخدانام مادرراالتماس کنی،ان زمان است که خدا نعمتش را....منتش را....برسرت تمام کندونام زیبای مادررابرازنده باقی اسمت کند قصه تنهایی روزهای زندگیت تمام میشود.یکی می اید که تو به لطف بودنش بهترین حس هاراتجربه می کنی وبه ضمانتش وام مادرانه میگیری.....
18 فروردين 1393